ادامه مطلب "38 والپیپر زیبا با کیفیت بالا برای شما"
مشترک مطالب این فوتو وبلاگ بشید تا هیچ مطلبی رو از دست ندید.
اگه نمیدونید اشتراک در وبلاگ به چه دردی میخوره این مطلب رو بخونید.
اگه هم نمیدونید چه جوری باید مشترک بشد این مطلب رو بخونید.
نکته: اشتراک در این وبلاگ کاملاْ رایگان است.
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در سه شنبه 9 تیر1388 ساعت 7:30 بعد از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد “تشکیل اجتماعات و راه پیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است” رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
اگر با این بیانیه موافق هستید اون رو در وبلاگتون بگذارید.
مشترک مطالب این فوتو وبلاگ بشید تا هیچ مطلبی رو از دست ندید.
اگه نمیدونید اشتراک در وبلاگ به چه دردی میخوره این مطلب رو بخونید.
اگه هم نمیدونید چه جوری باید مشترک بشد این مطلب رو بخونید.
نکته: اشتراک در این وبلاگ کاملاْ رایگان است.
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در یکشنبه 7 تیر1388 ساعت 0:31 قبل از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک
یه مطلب از پیادهرو خوندم مهشر بود خواستم لینکش رو بزارم دیدم فـ یـ لـ تـ ر، تصمیم گرفتم متن کاملش رو اینجا بزارم همراه با لینکش.
خیلی جاها دور گود نشستن و نظاره کردن خیلی سخت است. گاهی حس می کنی شاید سخت تر هم است. چیزی مثل عذاب وجدان گریبانت را می گیرد. اگر چای آرام از گلویت پایین می رود. اگر آفتاب گرم و لدت بخش است. اگر دریاچه آبیست. اگر مردی که کنار خیابان آهنگی را با گیتار می زند صدای دلنشینی دارد. دلت می خواهد چشمهایت را ببندی و فرار کنی. که نشنوی. دلت می خواهد کفش تنگ بپوشی که درد بکشی در هر قدمی که زیر آفتاب بر می داری. دلت می خواهد هیچ چیز شادت نکند . حتی ضربه های آرام بچه از درون و این حس عجیب که سالهاست که در انتظارش بوده ای.
دور گود جای بدیست. من یادم است که در زمان جنگ و بمب باران ما در پناهگاه می خندیدم. عروسی هم رفتیم. خیلی ها ( بنده که نه ) رابطه جـ نـ سـ ی هم داشتند که محصولش می شود همین چند میلیون متولد شصت و چهار و شصت و پنج. ولی بستگان ما که ایران نبودند هر روز به روایت خودشان اشک می ریختند. ما آنروزها می گفتیم : " دور گود نشسته اند. عرقشان را دارند می خورند و تظاهر به نگرانی می کنند " ولی امروز می دانم که اینطور نیست. دو هفته است که دوستانم را صرفن راهپیمایی ها می بینم. بعد از راهپیمایی با هم حرف نمی زنیم از ترس لبخندی که روی لبهایمان بنشیند. دو هفته است که جایی که موزیک زنده بزنند نرفته ام. لباسی جز به رنگهای سیاه و سبز نپوشیدم. مراسم کتاب خوانی در برکلی و سفرم به کالیفرنیا را کنسل کرده ام. ترسیدم که نکند انار٬ فرنگوپلیس٬ سبیل ٬شادی٬ لونا و آرش را ببینم و دلم شاد بشود. از دلم اگر که شاد بشود٬ خجالت می کشم. چشم دوخته ام به چراغ برادر که کی روش بشود و من بگویم : " خوبی؟ "
دو هفته است که معذبم از حس خوبی که لگدهای این پسر به من می دهد. فکر می کنم به دردی که آنها می کشند و ما اینجا آسمانمان آبیست . هرچند درد مشترک است. بی وطنی ما هم که امروز محسوس تر از همیشه جایش درد می کند حس عجیبیست. باید یاد بگیرم که انرژی٬ لازمه ایستادن است. یادم بیاید که زندگی هم است. باید خشم را متمرکز کنم. این همه به دل نگیرم. روحیه بدهم. باید گاهی سکوت کنم و دل بسپرم به زمان. دلم هیچوقت این همه تنگ ایران نبوده است.
منبع: پیادهرو
مشترک مطالب این فوتو وبلاگ بشید تا هیچ مطلبی رو از دست ندید.
اگه نمیدونید اشتراک در وبلاگ به چه دردی میخوره این مطلب رو بخونید.
اگه هم نمیدونید چه جوری باید مشترک بشد این مطلب رو بخونید.
نکته: اشتراک در این وبلاگ کاملاْ رایگان است.
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در شنبه 6 تیر1388 ساعت 2:42 قبل از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک
-
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت که اسطوره موسیقی پاپ، پرطرفدارترین خواننده جهان و یا مایکل جکسون فوت کرد (بر اثر حملهی قلبی). از جهتی خوشحالم از جهاتی ناراحت، خوشحال چون همه از آزار و اذیتهایی که میکرد خبر داریم و بهتره یه چنین آدمی از رو زمین بچیده بشه، اما ناراحت هستم اما نمیدونم واسه چی!!
اما از نظر اینجانب اگه به کاراهای خارج از موسیقی و هنرش توجهی نداشته باشیم مایکل برای خودش واقعن اوسطوره بود فروش ۷۵۰ میلیون آلبوم در سراسر دنیا، کلی حرکات موزونِ عجیب و غریب و ... البته لازم به ذکر که تا حالا حتّا یک آهنگِش رو هم کامل گوش ندادم! اما در هر صورت به کلیه طرفداراش تسلیت عرض میکنم. -
خوشبخدانه این چند روز اخیر ظهر* که از خواب پامیشم هنوز صورت نشسته راهی باغمون (سمنان - شهمیرزاد) میشم، با خوانواده و سر خودم رو با بالا رفتن از درختهای گیلاس گرم میکنم، ۱. خوشحالم از این که از سیاست و دیگر اخبار دورم ۲. ناراحتم که در جریانات سیاسی کشور قرار نمیگیرم.
همین موارد باعث شده که دیگه تقریبن به کل حوصله خوندن مطالب سیاسی رو ندارم.
*: ظهر از خواب پامیشم چون شبها حداقل تا ساعت ۴ بیدارم. -
نمیدونم باید دسبند مشکیم رو باز کنم یا نه! البته تصمیم خودم رو گرفتم تا آخر این هفته زمان بستنش رو تمدید میکنم چون مایکل جکسون هم به یادها پیوست.
غلط املایی(ها) و نظرات مربوط به این پست رو گذارش بدید.
کلمات کلیدی: مایکل جکسون، موسیقی، موسیقی پاپ، گیلاس، دسبند مشکی
مشترک مطالب این فوتو وبلاگ بشید تا هیچ مطلبی رو از دست ندید.
اگه نمیدونید اشتراک در وبلاگ به چه دردی میخوره این مطلب رو بخونید.
اگه هم نمیدونید چه جوری باید مشترک بشد این مطلب رو بخونید.
نکته: اشتراک در این وبلاگ کاملاْ رایگان است.
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در شنبه 6 تیر1388 ساعت 2:20 قبل از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک
گر چه مردان قبيله همگي کشته شدند / توي گهواره ي چوبي پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد ، که در قافله مان / دل دريايي و چشمان تري هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 6:26 بعد از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک
آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟
به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: " بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو...." و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند.
رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: " سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم" و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود.
آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که " کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس" و با تحکم به او می گوئی: " ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی..." اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر.
کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت " بیا" و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟
آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی " تمام سوابق ات را بنویس" کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟
می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.
برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار انداختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.
سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟
منبع: دوم دات کام
مشترک مطالب این فوتو وبلاگ بشید تا هیچ مطلبی رو از دست ندید.
اگه نمیدونید اشتراک در وبلاگ به چه دردی میخوره این مطلب رو بخونید.
اگه هم نمیدونید چه جوری باید مشترک بشد این مطلب رو بخونید.
نکته: اشتراک در این وبلاگ کاملاْ رایگان است.
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 5:20 بعد از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک
فقط یادمون باشه تو این دوره چقدر به هم بی رحم بودیم.
یادمون باشه چقدر به ناحق به هم تهمت زدیم.
یادمون باشه اگر باتوم درد می اورد ولی ما با نیش و کنایه هامون
زخم زدیم به روح و روان خیلی ها.
یادمون باشه چقدر به هم حمله کردیم
چقدر خشمگین بودیم
چقدر به خودمون حق می دادیم
یادمون باشه منصفانه نگاه کردن به قضایا و یک طرفه نرفتن چقدر مسخره و احمقانه به نظر میومد.
یادمون باشه آدم های منصف این وسط از همه کمتر بودن و از همه هم بیشتر کتک خوردن.
به امید روز های سفید...
مشترک مطالب این فوتو وبلاگ بشید تا هیچ مطلبی رو از دست ندید.
اگه نمیدونید اشتراک در وبلاگ به چه دردی میخوره این مطلب رو بخونید.
اگه هم نمیدونید چه جوری باید مشترک بشد این مطلب رو بخونید.
نکته: اشتراک در این وبلاگ کاملاْ رایگان است.
| لینک ثابت | نوشته شده توسط آرمـان طاهریان در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 4:40 بعد از ظهر |
ارسال این مطلب به سایت های اشتراک لینک

خوش آمدید














